مرتضى راوندى
578
تاريخ اجتماعى ايران ( فارسي )
شد و روى صندلى لهستانى جلوى تختخواب ميرزا عليخان نشست . گوئى ژوكوند از ديدن اين منظره به لبخند افتاده بود . خود مستر تامس كارلايل بود كه راه درازى را از اواخر قرن نوزدهم تا اين اوائل قرن بيستم ، از قبرستانى در انگلستان ، تا بازار پامنار طى كرده بود . شايد آنشب اواخر پائيز ، تنها خوانندهء كتاب او قهرمانان و پرستش قهرمانى ، ميرزا عليخان بود . لذا رنج يك چنين سفر دور و درازى را در زمان و مكان بر خود هموار كرده بود . حياط كوچك كوچهء حاجيها و درخت مو و بوتهء خرزهره در سرماى خفيف شب فرو رفته بود . آسمان غرق ستارهها بود . ديگر عابرى بر سنگفرشها نمىگذشت . ننه حسن خواب ده گراز را مىديد و داشت با آسيه خاله دعوا مىكرد . كارلايل كلاه را برداشت و پاهاى لاغرش را رويهم انداخت تا ببيند مشتريش كى از خواب بيدار مىشود . ميرزا عليخان غلتى به سوى او زد و چشم گشود . باور نمىكرد كه يك پروفسور فرنگى جلويش نشسته . اصولا به آن باور نداشت كه ارواح بر زندهها ظاهر مىشوند . ولى اين ديگر واقعيت بىبرو برگرد بود و مىبايست آن را پذيرفت . كارلايل وقتى ديد مشتريش بيدار است ، شب بخير گفت و آن هم به عربى . زيرا كارلايل عربى را در عربستان آموخته و خوب مىدانست : « مساء الخير ! كيف صحتكم ؟ » . حيرتزدگى معلم زياد به طول نيانجاميد . چون عربى مىدانست به عربى گفت : « بسيار عذر مىخواهم كه در جامهء خواب هستم . شما ، اگر غلط نكنم ، بايد پرفسور تامس كارلايل باشيد كه امشب كتابتان را مىخواندم . » « دقيقا همينطور است . » « چه عجب اين سمتها ؟ مىدانم شرق تشريف داشتيد ، ولى شايد صد سال پيش . و حالا و در پامنار ؟ دربنده منزل ؟ » كارلايل گفت : « شما هم از آن افرادى هستيد كه با من جر و بحث داريد و تئورى مرا دربارهء نقش مردان بزرگ در ساختن تاريخ نمىپذيريد و منكر بديهيات مىشويد ؟ اين طور نيست ؟ » ميرزا عليخان گفت : « بنده عقلم زياد به اين مسائل قد نمىدهد . تاريخ برايم قصهء گذشتگان است . من ميدانم كه شما تنها يك مورخ نيستيد ، بلكه يك فيلسوف هستيد . 85 سال عمر كرديد . دهها كتاب و رساله نوشتيد . من يك معلم حقير عادى هستم . ابدا توى اين اتاق نسبتا سرد خيال سر و كله زدن با مرد عميق و محترمى مانند شما را ندارم يعنى از عهدهاش هم برنمىآيم . »